اتوبوس آبی...
..............................................................

..............................................................
سلام
این داستان در یکی از نشریات به یادگار مانده است:
اتوبوس آبي...خيلي آرام از پله هاي اتوبوس بالا رفت و يك گوشه اي ايستاد. با دستان لرزانش ميله كنار يكي از صندلي ها را محكم گرفت.
اتوبوس پر بود از مسافر. نگاه پيرمرد به هر كدام از چهره ها كه مي افتاد، كوله باري مي ديد از فكر و آرزو. و چقدر حس مي كرد كه آدم هاي داخل اتوبوس خودخواهند!
وقتي به شيشه اتوبوس خيره شد، نمي خواست آدم هاي بيرون را نگاه كند كه چطور براي حل شدن كار خودشان به اين در و آن در مي زنند و اصلا به بقيه فكر نمي كنند، به ماشين ها كاري نداشت كه دنبال راهي مي گشتند تا خارج از نوبتشان زودتر حركت كنند، و نمي خواست از آلودگي هوا كه زيبايي هاي شهر را بلعيده بود چيزي بداند.
او فقط و فقط مي خواست به دوران خوش گذشته اش بيانديشد. لحظه اي گذشت و پيرمرد سوار بر بال خيال، به دوران جواني اش برگشت. وقتي جوان بود، در روستايي كه زندگي مي كرد مردم با حيوان اين طرف و آن طرف مي رفتند.
هنوز خبري از ماشين و دود نبود. هنوز هواي روستا بوي درخت مي داد و مهرباني! پيرمرد به ياد آورد روزي را كه سوار بر قاطرش در مسير خانه حركت مي كرد. از صبح تا نزديكي هاي غروب در مزرعه كار كرده بود و در حالي كه از فرط خستگي، چشمانش سنگين شده بود، به سمت خانه در حركت بود. او در راه به مرد سالخورده اي رسيده بود كه بقچه اي در دست داشت و در حالي كه خودش هم به زحمت حركت مي كرد مجبور بود بارش را هم با خود بكشد و به آبادي برساند! پيرمرد امروز و جوان آنروز به خاطر آورد كه چطور جلو رفته بود، و با احترام مرد سالخورده را سوار بر قاطر كرده بود.
تازه، خودش انگار خستگي را به دست فراموشي سپرده بود و با نيروي خاصي حركت مي كرد. يادش بخير، لحظه اي كه افسار حيوان را گرفته و به سمت آبادي در حركت بود انگار از بهترين لحظه هاي زندگي اش بود.
صداي مرد سالخورده كه دعايش مي كرد، در نسيم ملايمي گره خورده بود كه در مسير وزيدن داشت. درختان بانسيم هم آواز شده بودند و نغمه شكر مي خواندند و او از اينكه توانسته بود براي بنده اي از بندگان خدا كاري بكند خوشحال بود. آن روزها شايد رسم اين گونه بود، اما امروز...
او از همه چيز لذت مي برد و از زندگي در كنار افرادي كه مهربان بودند بسيار خوشحال بود...
پيرمرد روستايي در اين فكر بود كه چطور گذر زمان همه چيز را تغيير داده، حتي آدم ها را!
وقتي آبي آسمان قديم را به ياد مي آورد و به آسمان دود گرفته شهر نگاه مي كرد غصه اش مي گرفت. وقتي سلامتي مردم آنروز را به ياد مي آورد و حوادث امروز را مي ديد، غم در نگاهش موج مي زد. وقتي احترام به بزرگترها را در زمان خودش از ذهن مي گذراند و به دستان چروكيده اش كه به ميله اتوبوس گره خورده بود نگاه مي كرد بغض گلويش را مي فشرد. وقتي...
ناگهان رشته افكارش پاره شد!
گرماي دستان پسر جواني او را از آن روستاي خلوت به شهر شلوغ و پرسروصدا برگرداند...
جوان به پيرمرد گفت: پدرجان، بفرماييد بنشينيد!
انگار همه صحنه ها مثل برق از جلوي چشمان پيرمرد گذشت. لبخندي بر لبانش نشست، و با چشمانش از نگاه مهربان جوان تشكر كرد...
لحظه اي بعد پيرمرد روي صندلي اتوبوس نشسته بود و ديگر تكان هاي مسير كمرش را اذيت نمي كرد، وقتي به آدم هاي داخل اتوبوس نگاه كرد مهرباني را در نگاهشان مي ديد!
وقتي بيرون از اتوبوس را تماشا مي كرد، مردمي را مي ديد كه در صلح و صفا در كنار هم روزگار مي گذرانند، و با هم مهربانند. آلودگي هوا هم مانع ديدن زيبايي هاي شهر نمي شد، او درختان را مي ديد كه به احترام مردم خوب شهر ايستاده بودند، ميدان بزرگ و زيباي شهر را مي ديد، و فواره اي كه آب را مي پاشيد به بلنداي آسمان دود گرفته اما مهربان شهر!
يك روز شلوغ و كاري ديگر داشت سپري مي شد، و مردم همه در جنب و جوش بودند...
اما در گوشه اي از اين شهر بزرگ، پيرمردي ساده دل، با دستاني چروكيده و لبخندي مهربان، روي صندلي اتوبوسي نشسته بود كه ذره ذره در عمق شهر فرو مي رفت...
پیوست:
اللهّم صلّ علی محمّد و ال محمّد و عجّل فرجهم و اهلک اعدائهم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 23:42 توسط احمد طحانی
|