بین خودمان باشد!
....................................................................

....................................................................
سلام
این مطلب در یکی از نشریات به یادگار مانده است:
« سرزمين آرزوها... »
داشتم به دوستم مي گفتم كاش مي شد به جاي مريخ، يك بار هم بريم سرزمين آرزوها! آخه شنيدم كه خيلي باصفاست. آدم هرچي آرزو داشته باشه برآورده ميشه. تازه، اگرم نخواسته باشي، كسي از آرزوهات چيزي نمي فهمه. بالاخره بعضي آرزوها هست كه نمي شه به همه گفت، يعني خصوصيه! اصلا اونجا همه سرشون به كار خودشونه. ممكنه يكي بخواد توپ دوستش پنچر بشه! و حتما دوست نداره كسي بفهمه ديگه! ولي دوستم گفت كه مريخ رو خيلي دوست داره و از چاله چوله هاش خوشش مي ياد! تازه دست اندازهاي مسير زمين به مريخ رو هم دوست داره. اما راستش رو بخوايد من ديگه از مسيري كه همه چاله چوله هاش رو حفظ شدم، زياد خوشم نمياد! بنابراين بهش گفتم: آخه مريخ چه چيز خوبي داره كه دوستش داري؟ يه مشت آتشفشان كه همشون خاموشن، و يه چندتايي هم كوه و تپه خاكي! تازه مسيرش هم خسته كننده و طولانيه! اما در عوض سرزمين آرزوها همين بغل گوشمونه! يه چشم بهم بزني رسيدي...
به هر حال من كه آرزوهاي زيادي دارم. يادش بخير، وقتي كمي بچه تر از الانم بودم، آرزو داشتم پولدار بشم! فكر مي كردم همه چيز پوله، يا اينكه مي شه همه لذت هاي دنيا رو با پول به دست آورد! فكر مي كردم آدم اگه پولدار بشه خوشبخته، وگرنه مي ره جزودار و دسته بدبخت ها! بالاخره بچگيه و هزار تا فكر و خيال! كمي كه بزرگ تر شدم، فهميدم كه نه! پول زياد مهم نيست. البته با تاكيد بر كلمه زياد! تازه اون وقت بود كه فهميدم علم بهتر از ثروته. و اصلا علم خودش ثروت هم هست. اون وقت بود كه آرزو داشتم با سواد بشم. اون قدر كه جواب همه سوال هاي دنيارو بدونم. بشم دكتر، مهندس، يا شايدم پرفسور! باز وقتي يه كم ديگه بزرگ شدم و سنم رفت بالاتر، فهميدم كه جداي از علم و ثروت، دوست دارم نويسنده بشم! يه نويسنده بزرگ، يا شايدم خيلي خيلي بزرگ! اون قدر بزرگ كه بتونم يه عالمه كتاب بنويسم. داستان هاي جور و واجور و قشنگ، وخلاصه كلي كار انجام بدم. اما همه اينها دورانش گذشت. البته الان هم كلي آرزو دارم. يكيش رو بهتون مي گم، ولي قول بديد بين خودمون بمونه! آخه جزو آرزوهايي هست كه نمي خوام كسي بفهمه. من الآن آرزو دارم جهانگرد بشم! برم جاهاي ديدني دنيا رو ببينم و لذت ببرم؛ يه جاهايي مثل ديوار چين، يا اهرامي كه توي مصر هستند و...
اما يه چيزايي هم هست كه بعضي وقتا ذهنم رو بدجوري مشغول مي كنه.مثل معرفت به اين عالم، به همه قشنگي ها.
راستي، ميگن سرزمين آرزوها داره همه جا يه شعبه مي زنه! برم ببينم مي شه يه شعبه هم به مريخ زد! آخه اگه بشه هم من به آرزوم رسيدم، هم دوستم...
پیوست:
اللهّم عجّل لولیک الفرج
اینهمه داغ شقایق دیده ایم و زنده ایم!
...............................................................................
...............................................................................
سلام
این نوشته در یکی از نشریات به یادگار مانده است:
خواستم از مظلوميت شهدا بنويسم، ديدم نمي توانم. خواستم بگويم چقدر به گردنمان حق دارند، ديدم كتابي مي شود، قطور.گفتم اشك هايم را تصوير مي كنم و در دل فرياد مي زنم...
اولين قطره اشكي كه چكيد مدهوشم كرد!
اندكي بعد حس كردم در آسمانم...
ناليدم و گفتم: مي خواهم شهدا را ببينم!
گفتند: ديدگانت پر از دنياست، نمي تواني!
خيلي دلم گرفت.
لحظه اي گذشت.
وقتي چشمانم را گشودم ، چهره دلربايي را ديدم كه لبخند مي زد!
از ميان قطرات اشك نمي شد درست ديد...
آسمان باران زده چشمانم كه صاف شد، چهره شهيد آويني را ديدم كه ، با لبخندي به زلالي دريا و چشماني به وسعت آسمان، به ديوار اتاقم تكيه زده بود...
او اين همه وقت كنارم بود و من!
ديدم راست مي گويد كه...
« پندار ما اين است كه شهدا رفته اند و ما مانده ايم اما حقيقت اين است كه شهدا ماندند و زمان ما را با خود برده است ».
پیوست:
اللهّم صلّ علی محمّد و ال محمّد
پهلوان و دیو...

.................................................................
سلام
این داستان در یکی از نشریات به یادگار مانده است:
« پهلوان و ديو... »
طبق عادت هر شب، مادر رفت توي اتاق پسرش تا براي او قصه بگويد. مادر اين كار را هر شب انجام مي داد تا تنها فرزندش، در آرامش به خوابي ناز فرو رود...
موضوع قصه در رابطه با پهلوان بزرگي بود كه مي خواست ديو زشتي را نابود كند. ديوي كه مردم بيچاره و فقير شهر را اذيت مي كرد...
مادر در حالي دستان پسرش را نوازش مي كرد اين گونه شروع كرد:
پهلوان گشت و گشت تا بالاخره مخفيگاه ديو را كه در بالاي كوهي بود پيدا كرد. اما ديو در مخفيگاهش نبود. پهلوان منتظر ماند تا اينكه ساعتي بعد ديو در حالي كه دستمال بزرگي را در دست داشت سر و كله اش پيدا شد. دستمالي كه دست ديو بود مدام تكان مي خورد. و صدايي مي گفت: آقا ديوه، زودتر ما رو بخور و بيشتر از اين عذابمون نده!
قصه كه به اينجا رسيد، پسرك بيچاره كه لحافش را مچاله كرده و در بغل گرفته بود گفت: خوب؟
و مادرش با هيجان ادامه داد: بله پسرم، توي آن دستمال بچه هايي بودند كه ديو براي شامش شكار كرده بود!!
بعد اين گونه ادامه داد كه: پهلوان بلند شد ايستاد، سينه اش را صاف كرد و گفت: آهاي ديو بدجنس، همين الان اين بچه ها را آزاد كن كه بروند، وگرنه هر چه ديدي از چشم خودت ديدي!
ديو گفت: تو ديگر كي هستي؟ توي خانه من چه مي كني؟ همين الان تو را هم به ليست غذايم اضافه مي كنم! و بعد جستي زد و جلو پريد...
پهلوان و ديو در چشم هم زل زده بودند و هر يك منتظر حمله ديگري بود! تا اينكه ديو بدجنس غرشي كرد و جلو پريد...
پهلوان كه خيلي نيرومند و چالاك بود فوري خودش را كنار كشيد و در يك چشم به هم زدن رفت پشت سر ديو بدجنس!
ديو گيج و گنگ داشت دنبال پهلوان مي گشت كه يهو خنجري از پشت رفت توي گردنش و...
پسرك حرف مادرش را قطع كرد و گفت: يعني پهلوان از پشت زد؟ مادر جان اينكه نامردي است...
مادر فكري كرد و گفت: خوب، بگذار ببينم، آهان، پهلوان وقتي رفت پشت سر ديو، او را صدا زد، و همين كه ديو بدجنس رويش را برگرداند، پهلوان هم با يك ضربه محكم كارش را يكسره كرد!
پسرك باز گفت: ولي مادرجان، اينكه نمي شود، يعني ديو به آن بدجنسي وايساد و فقط نگاه كرد؟
مادر كه حوصله اش سر رفته بود و كم كم داشت عصباني مي شد گفت: اصلا خودت بگو ببينم، پهلوان بيچاره چه كار بايد مي كرد؟
پسرك جواب داد: خوب، به نظر من اين جوري بهتر است...
و شروع كردن به ادامه قصه: پهلوان و ديو با هم مبارزه سختي كردند. هر دوشان خسته شده بودند و تقريبا قدرتشان با هم برابر بود. هيچ كدام نمي توانست ديگري را شكست دهد. تا اينكه ديو به پهلوان گفت، خوب ديگر، هر دومان خيلي خسته شده ايم، بهتر است كمي استراحت كنيم و بعد مبارزه را ادامه دهيم! و پهلوان هم كه خيلي خسته بود قبول كرد. و آمد لب كوه تا نفسي چاق كند...
اما ديو بدجنس كه عادت كرده بود با حقه و كلك كارش را پيش ببرد با خودش گفت بهتر است همين الان از پشت پهلوان را پايين دره بياندازم و خودم را راحت كنم...
آرام آرام حركت كرد تا رسيد به پشت پهلوان!
دستانش را عقب برد تا پهلوان را هل بدهد و او را پايين بيندازد!
اما همين كه آمد ضربه اش را بزند، پهلوان زيرك جاخالي داد و با يك لگد ديو بدجنس را پايين دره پرت كرد، و همه را از شرش نجات داد...
وقتي داستان پسرك تمام شد، مادر به خواب عميقي فرو رفته بود! پسرك هم چراغ را خاموش كرد، دستان مادرش را گرفت و چشمانش را بست.
پیوست:
اللهم عجل لویک الفرج
راهی به آسمان...
.............................................................

.............................................................
سلام
این مطلب در نشریه دانشجویی صفیر به یادگار مانده است:
« راهی به آسمان... »
برای بیشتر اهل مطالعه، خصوصا دوستانی که به
ادبیات دفاع مقدس علاقه دارند، خاک های نرم کوشک نامی آشناست. این کتاب که
با قلم جذاب آقای سعید عاکف نوشته شده است، شرح حالی است از شهید بزرگواری
که در عین سادگی و صفا، از پیشتازان اهل بصیرت بوده در زمان خودش. سردار
شهید عبدالحسین برونسی مردی بود که با ظاهر ساده و روستایی اش، درسی بزرگی
به تاریخ انقلاب داد که شاید در هیچ کلاس و مدرسه ای نشود آموخت، الا پای
درس اهل بیت و راه نورانی ولایت که او شاگرد ممتاز این درس
بود...
شما را نمی دانم، ولی من برای اینکه ترغیب شوم به خواندن یک
کتاب، باید نظر مساعد یک اهل مطالعه را راجع به آن بدانم. مثلا یکی از
اساتید دانشگاه توصیه کنند که فلان کتاب جذاب است، یا یکی از دوستان اهل
مطالعه بگوید که فلان کتاب را از دست ندهی! که طبیعی هم هست. بالاخره حس
کنجکاوی انسان برانگیخته می شود و ناخودآگاه راغب می شویم به خواندش...
اما
برای یک کتاب چه افتخاری از این بالاتر که تقریضی از امام خامنه ای را با
خود داشته باشد؟ و چه سعادتی بالاتر که ایشان جوانان را به خواندن آن کتاب
ترغیب و تشویق کنند؟
مختصری از یادداشت ایشان را بعد
از مطالعه کتاب بخوانید:
« این اوستا عبدالحسین برونسی، قبل از انقلاب
یک بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود؛ شرح حالش را نوشته اند، من توصیه می
کنم، و واقعا دوست می دارم شماها بخوانید؛ اسم این کتاب خاک های نرم کوشک
است... »
حال، اگر بخواهیم کمی از زندگینامه آن شهید بزرگوار را مرور کنیم، باید از متن کتاب این چند خط را انتخاب کنیم که:
«
در سال هزار و سیصد و بیست و یک در روستای گلبوی کدکن از توابع تربت
حیدریه، قدم به عرصه هستی نهاد. روحیه ستیزه جویی با کفر و طاغوت، از همان
کودکی با جانش عجین می گردد، به طوریکه در کلاس چهارم دبستان به خاطر
بیزاری از عمل معلم طاغوتی و فضای نا مناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها می
کند. پس از چندی با هدفی مقدس، به کار سخت و طاقت فرسای بنّایی روی می آورد
و رفته رفته در کنار کار، مشغول خواندن دروس حوزه نیز می شود. قبل از
انقلاب در مبارزات حضور فعالی دارد و بارها به زندان می افتد و شکنجه های
وحشیانه ساواک را تحمل می کند. پس از پیروزی انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی
در اولین روزهای جنگ به جبهه روی می آورد که در این دوران به خاطر لیاقت و
رشادت هایی که از خود نشان می دهد مسولیت های مختلفی را بر عهده اش می
گذارند. تا سرانجام در عملیات بدر مرثیه سرخ شهادت را
نجوا می کند... »
خاک های نرم کوشک برای من که خیلی جذاب بود، تا جایی
که حتی چند جای کتاب، اشک، ترمز کنجکاوی ام را می کشید و نمی گذاشت بیشتر
پیش بروم. مسلم است که اگر یک کتاب با بنده روسیاهی چنین کند، شما پاکان را
با خود می برد به سرزمین پاکی ها و خودتان می توانید در لابلای صفحه های
کتاب چهره ساده و در عین حال جذاب شهید را ببینید. اصلا چرا سوالاتی که در
ذهن دارید از خودش نمی پرسید؟ مطمئنم اگر کتاب را بخوانید کلمات از زبان او
با شما حرف می زنند!
بگذریم...
در بین قسمت های جذاب کتاب، این قسمت را که بیان خاطره ای از همسر شهید است، انتخاب کردم.
نظرتان چیست؟
« بعد از عملیات آمده بود مرخصی. روی بازویش رد یک تیر
بود که درش آورده بودند و کم کم می رفت که خوب بشود. جای تجب داشت. اگر توی
عملیات مجروح شده بود، تا بخواهند عملش کنند و گلوله را دربیاورند، خیلی
طول می کشید. همین را به خودش هم گفتم.
گفت: قبل از عملیات تیر خوردم. کنجکاویم بیشتر شد. با اسرار من شروع کرد به گفتن ماجرا...
تیر
که خورد به بازوم، بردنم یزد. توی یکی از بیمارستانها بستری شدم. چیزی به
شروع عملیات نمانده بود. دیرم می شد و باید هرچه زودتر از آن ماجرا خلاص می
شدم. دکتری آمد معاینه کرد و گفت: باید از بازوت عکس بگیرن. وقتی
عکس رو گرفتند معلوم شد که گلوله بین گوشت و استخوان دستم گیر کرده!
تو فکر این چیزها و درد شدید دستم نبودم و فقط می گفتم باید بروم، خیلی زود!
دکتر هم می گفت شما باید عمل بشید، خیلی زودتر...
وقتی اسرارم را دید ناراحت شد. عکس را نشانم داد و گفت: این رو نگاه کن! گلوله توی دستت مونده، کجا می خوای بری؟
اینطوری
دیگر باید قید عملیات را می زدم. قبل از این که فکر هر چیزی بیافتم، فکر
اهل بیت علیهم السلام افتاد توی سرم و متوسل به ایشان شدم. حال یک پرنده را
داشتم که توی قفس انداخته باشندش. حسابی ناراحت بودم و دلشکسته. شروع کردم
به دعا و ذکر...
توی
حال گریه و زاری خوابم برد؛ دقیقا نمی دانم، شاید هم یک حالتی بود بین
خواب و بیداری. به هر حال توی همان عالم، جمال ملکوتی حضرت ابولفضل (ع) رو
زیارت کردم. آمده بودند عیادت من! خیلی قشنگ و واضح دیدم دست بردند طرف
بازوم. حس کردم که انگار چیزی را بیرون آوردند، بعد فرمودند: بلندشو، دستت
خوب شده!
با حالت استغاثه گفتم: پدر و مادرم فدایتان، من دستم مجروح شده، تیر داره! دکتر گفته باید عمل بشم.
فرمودند: نه، تو خوب شدی...
حضرت که تشریف بردند، من از جام پریدم و به خودم آمدم. دست گذاشتم روی بازوم، درد نمی کرد! یقین پیدا کردم که خوب شدم. سریع از تخت
پریدم پایین. سر از پا نمی شناختم. رفتم که لباسهام رو بگیرم، ندادند، گفتند:کجا؟ شما باید عمل بشی...
گفتم: باید برم منطقه، لازم نیست عمل بشم!
جرّ
و بحث بالا گرفت. بالاخره بردنم پیش دکتر. پا توی یک کفش کرده بود که مرا
نگه دارد. هرچه گفتم مسولیتش با خودم قبول نکرد. چاره ای نداشتم جز اینکه
حقیقت را بهش بگویم. کشیدمش کنار و جریان را گفتم. باور نکرد و گفت تا از
بازوت عکس نگیرم، نمی گذارم بروی...
گفتم: به شرط اینکه سر و صداش رو در نیاری...
قبول کرد و فرستادم برای عکس.
نتیجه همان بود که انتظارش را داشتم. توی عکسی که از بازوم گرفته بودند، خبری از
گلوله نبود! »
اخلاص شهید را همین چند خط بالا داد می زند، و تنظیم این
یادداشت، وقتی یه سرم زد که فهمیدم پیکر نازنینش بعد از بیست و هفت سال
پیدا شده است. می بینید رفقا؟ شهدا بعد از گذشت اینهمه سال، باز هم وقتی
نیاز باشد قد علم می کنند. وای به روزی که جریانی بخواهد مقابل ولایت
بایستد که آنوقت به فرموده علمدار انقلاب، کربلا تکرار می شود...
در
میان جملات و تعبیرات مختلف، این تعبیر زیبا از آیت الله خزعلی هم بسیار
جذاب است و حیف است که از دست بدهیم؛ ایشان در روز شهادت حضرت زهرا (س) و
تشعییع پیکر شهدا، فرموده بودند:
امروز روز سوگواری شهادت
حضرت فاطمه الزهرا (س) و روز تشعییع پیکر سردا رشید سپاه اسلام شهید برونسی است و روز تلاقی حبیب و محبوب!
و جمله آخر اینکه خوشبحال بچه های مشهد، که می توانند پای مزار شهید برونسی، خاکهای نرم کوشک را تورق کنند...
یاحق
پیوست:
اتوبوس آبی...
..............................................................

..............................................................
سلام
این داستان در یکی از نشریات به یادگار مانده است:
اتوبوس آبي...خيلي آرام از پله هاي اتوبوس بالا رفت و يك گوشه اي ايستاد. با دستان لرزانش ميله كنار يكي از صندلي ها را محكم گرفت.
اتوبوس پر بود از مسافر. نگاه پيرمرد به هر كدام از چهره ها كه مي افتاد، كوله باري مي ديد از فكر و آرزو. و چقدر حس مي كرد كه آدم هاي داخل اتوبوس خودخواهند!
وقتي به شيشه اتوبوس خيره شد، نمي خواست آدم هاي بيرون را نگاه كند كه چطور براي حل شدن كار خودشان به اين در و آن در مي زنند و اصلا به بقيه فكر نمي كنند، به ماشين ها كاري نداشت كه دنبال راهي مي گشتند تا خارج از نوبتشان زودتر حركت كنند، و نمي خواست از آلودگي هوا كه زيبايي هاي شهر را بلعيده بود چيزي بداند.
او فقط و فقط مي خواست به دوران خوش گذشته اش بيانديشد. لحظه اي گذشت و پيرمرد سوار بر بال خيال، به دوران جواني اش برگشت. وقتي جوان بود، در روستايي كه زندگي مي كرد مردم با حيوان اين طرف و آن طرف مي رفتند.
هنوز خبري از ماشين و دود نبود. هنوز هواي روستا بوي درخت مي داد و مهرباني! پيرمرد به ياد آورد روزي را كه سوار بر قاطرش در مسير خانه حركت مي كرد. از صبح تا نزديكي هاي غروب در مزرعه كار كرده بود و در حالي كه از فرط خستگي، چشمانش سنگين شده بود، به سمت خانه در حركت بود. او در راه به مرد سالخورده اي رسيده بود كه بقچه اي در دست داشت و در حالي كه خودش هم به زحمت حركت مي كرد مجبور بود بارش را هم با خود بكشد و به آبادي برساند! پيرمرد امروز و جوان آنروز به خاطر آورد كه چطور جلو رفته بود، و با احترام مرد سالخورده را سوار بر قاطر كرده بود.
تازه، خودش انگار خستگي را به دست فراموشي سپرده بود و با نيروي خاصي حركت مي كرد. يادش بخير، لحظه اي كه افسار حيوان را گرفته و به سمت آبادي در حركت بود انگار از بهترين لحظه هاي زندگي اش بود.
صداي مرد سالخورده كه دعايش مي كرد، در نسيم ملايمي گره خورده بود كه در مسير وزيدن داشت. درختان بانسيم هم آواز شده بودند و نغمه شكر مي خواندند و او از اينكه توانسته بود براي بنده اي از بندگان خدا كاري بكند خوشحال بود. آن روزها شايد رسم اين گونه بود، اما امروز...
او از همه چيز لذت مي برد و از زندگي در كنار افرادي كه مهربان بودند بسيار خوشحال بود...
پيرمرد روستايي در اين فكر بود كه چطور گذر زمان همه چيز را تغيير داده، حتي آدم ها را!
وقتي آبي آسمان قديم را به ياد مي آورد و به آسمان دود گرفته شهر نگاه مي كرد غصه اش مي گرفت. وقتي سلامتي مردم آنروز را به ياد مي آورد و حوادث امروز را مي ديد، غم در نگاهش موج مي زد. وقتي احترام به بزرگترها را در زمان خودش از ذهن مي گذراند و به دستان چروكيده اش كه به ميله اتوبوس گره خورده بود نگاه مي كرد بغض گلويش را مي فشرد. وقتي...
ناگهان رشته افكارش پاره شد!
گرماي دستان پسر جواني او را از آن روستاي خلوت به شهر شلوغ و پرسروصدا برگرداند...
جوان به پيرمرد گفت: پدرجان، بفرماييد بنشينيد!
انگار همه صحنه ها مثل برق از جلوي چشمان پيرمرد گذشت. لبخندي بر لبانش نشست، و با چشمانش از نگاه مهربان جوان تشكر كرد...
لحظه اي بعد پيرمرد روي صندلي اتوبوس نشسته بود و ديگر تكان هاي مسير كمرش را اذيت نمي كرد، وقتي به آدم هاي داخل اتوبوس نگاه كرد مهرباني را در نگاهشان مي ديد!
وقتي بيرون از اتوبوس را تماشا مي كرد، مردمي را مي ديد كه در صلح و صفا در كنار هم روزگار مي گذرانند، و با هم مهربانند. آلودگي هوا هم مانع ديدن زيبايي هاي شهر نمي شد، او درختان را مي ديد كه به احترام مردم خوب شهر ايستاده بودند، ميدان بزرگ و زيباي شهر را مي ديد، و فواره اي كه آب را مي پاشيد به بلنداي آسمان دود گرفته اما مهربان شهر!
يك روز شلوغ و كاري ديگر داشت سپري مي شد، و مردم همه در جنب و جوش بودند...
اما در گوشه اي از اين شهر بزرگ، پيرمردي ساده دل، با دستاني چروكيده و لبخندي مهربان، روي صندلي اتوبوسي نشسته بود كه ذره ذره در عمق شهر فرو مي رفت...
پیوست:
اللهّم صلّ علی محمّد و ال محمّد و عجّل فرجهم و اهلک اعدائهم
گنج...
......................................................................................
......................................................................................
سلام
این داستان در یکی از نشریات به یادگار مانده است:
« گنج... »سالها پيش و در يك روستاي دور افتاده، مردي زندگي مي كرد كه از دار دنيا فقط يك خانه كلنگي داشت و چند تا حيوان! دوتا گاو، چندتا گوسفند و چندتايي هم مرغ.
روزها از پي هم مي آمدند و مي رفتند، ماه ها يكي يكي مي گذشتند و سالهاي زندگي مرد روستايي رنگ تكرار به خود گرفته بودند تا اينكه يك روز مرد ساده دل روستايي كه مشغول چراندن گوسفندهايش بود، متوجه دسته كوزه اي شد كه از زمين بيرون آمده بود. با دقت خاصي اطراف كوزه را كند، و خيلي با احتياط آن را بيرون آورد.
وقتي در پوش كوزه را پاره كرد نزديك بود از تعجب شاخ در بياورد! كوزه پر بود از سكه هاي گرانقيمت طلا و جواهراتي با ارزش! چند دقيقه اي طول كشيد تا مرد روستايي از حيرت بيرون آمد و توانست دهانش را كه از تعجب باز مانده بود ببندد! و بعد از اينكه كوزه را در دستمالي پنهان كرد به سمت خانه اش به راه افتاد. گوسفند ها هنوز غذاي كافي نخورده بودند، ولي مجبور بودند همراه مرد به خانه بروند.
مردم روستا از اينكه او زودتر از هميشه به خانه مي آمد تعجب كرده بودند و وقتي دليلش را پرسيدند خيلي بي حوصله جواب داد: امروز كمي خسته بودم، همين. و در حالي كه كوزه پيچيده شده در دستمال را خيلي محكم در بغل گرفته بود به خانه برگشت.
مرد روستايي از شب تا صبح پلك روي هم نگذاشت، و فقط داشت سكه ها را مي شمرد، و برايشان نقشه مي كشيد. جواهرات را برانداز مي كرد و قيمتشان را تخمين مي زد. خلاصه صبح كه شد، در حالي كه از
بي خوابي گيج بود، كوزه را در باغچه حياطش قايم كرد، لباسش را پوشيد و گوسفندان را براي چرا به دشت برد. چون اگر اين كار را
نمي كرد، مردم روستا
مي فهميدند كه كاسه اي زير نيم كاسه است، و آن قدر پرس و جو مي كردند تا ماجراي گنج را
مي فهميدند و او مجبور مي شد طلاها را با آنها تقسيم كند! وقتي مرد روستايي با گله اش به دشت رسيد، زير يكي از درختان دشت دراز كشيد و از فرط خستگي تا چشمانش را روي هم گذاشت فوري خوابش برد.
گوسفندان براي خودشان همين طور چريدند و چريدند. چند ساعت بعد مرد چوپان از خواب بيدار شد. او همين طور كه چشمانش را مي ماليد و بدنش را كش مي داد، به اين فكر فرو رفت كه ممكن است اين كوزه مال راهزناني باشد كه مجبور شده اند آن را اينجا دفن كنند.
آنها وقتي ببينند كه گنج شان نيست، و بفهمند كه چه كسي گوسفندانش را اينجا مي چراند، حتما به سراغش مي آيند و كوزه را از او مي گيرند، حتي ممكن است اورا بكشند! اين فكر ترس عجيبي در دل مرد روستايي انداخت. آب دهانش را قورت داد، خودش را جمع و جور كرد و باز مثل روز قبل زودتر از هميشه به سمت خانه به راه افتاد. در راه دوباره مردم روستا را ديد كه با تعجب نگاهش مي كردند، ولي خيلي زود از جلويشان رد شد تا به خانه اش رسيد. وارد خانه شد و در را از پشت بست و رفت سراغ گنجي كه در باغچه پنهان كرده بود.
كوزه را در آورد و شروع به شمردن سكه ها كرد. چيزي كم نشده بود و همه چيز درست بود. مرد روستايي همان طوري كه توي باغچه و روي خاك ها نشسته بود به فكر فرو رفت...
چند نفر كه جلوي صورتشان را بسته بودند از ديوار خانه بالا آمدند و پريدند توي حياط. از زير لباسشان شمشير هاي تيزي را بيرون كشيدند و گفتند گنج ما كو؟ زود باش گنجمان را پس بده! مرد بيچاره درحالي كه خيلي ترسيده بود فوري باغچه را كند و كوزه را بيرون آورد و به آنها داد.
يكي از دزدان به بقيه گفت: بايد او را بكشيم. وگرنه او ماجرا را براي مردم روستا تعريف مي كند، و آنها ما را پيدا مي كنند و اموالي كه سرقت كرديم پس مي گيرند، تازه معلوم نيست چه بلايي سر خودمان بياورند! بقيه هم حرف دزد اول را قبول كردند و گفتند بايد او را بكشيم. يكي از دزد ها شمشير تيزش را بالا برد و تا آمد به سر مرد روستايي بزند، در خانه به صدا در آمد و رشته خيال مرد روستايي را پاره كرد و او را از شر تيغ تيز شمشير دزدان نجات داد!
بيچاره مرد روستايي، حسابي ترسيده بود از آن فكر و خيال عجيب! او با ترس و لرز زيادي در را باز كرد. يكي از بچه هاي روستا پشت در بود، سلام كرد و گفت: آقا، پدرمان گفته شير امروزمان را نياورديد. اگر دوشيده ايد بدهيد خودم ببرم.
مرد روستايي با عصبانيت گفت: امروز شير نداريم. يك وقت ديگر بيا، برو رد كارت... پسرك بيچاره در حالي كه از فرياد مرد روستايي ترسيده بود از آنجا دور شد.
مرد در را بست و دوباره به فكر فرو رفت! چه روزهاي خوبي داشت. صبح ها از خواب بيدار مي شد. صبحانه اي كه از شير و پنير و ماست حيوانات خودش بود را با خيال راحت مي خورد.
بعد گوسفندانش را به دشت مي برد و چرا مي داد، با مردم مهربان روستا ديدني مي كرد و در قهوه خانه روستا چاي مي خورد. و شب كه به خانه بر مي گشت با خيال راحت مي توانست بخوابد. اما از روزي كه اين كوزه را پيدا كرده بود نه خواب داشت و نه خوراك!
آن شب راتا صبح فكر كرد و بالاخره به اين نتيجه رسيد كه بهتر است كوزه را برگرداند و سرجايش پنهان كند. بلند شد و لباسش را پوشيد، كوزه را از توي باغچه برداشت، لاي دستمالي پيچيد و به همراه گوسفندانش به سمت دشت به راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد پاي همان درختي كه كوزه را پيدا كرده بود و آن رادرست مثل روز اول زير خاك پنهان كرد.
وقتي آخرين مشت هاي خاك را روي كوزه مي ريخت نفس راحتي كشيد و با خودش گفت: راحت شدم. نه خواب داشتم و نه خوراك. من را چه به گنج؟ گنج من همين گوسفندانم هستند، همين دوستانم، همين خانه ام! همه زندگي من گنج است، من را چه به مال حرام؟ و بلند شد و با خيالي راحت و دلي شاد گوسفندانش را در دشت چراند.
نزديك غروب وقتي داشت به روستا بر مي گشت همان پسرك ديروزي را ديد كه به سمتش مي آمد. مرد روستايي جلو رفت، از بقچه اش يك دانه كشك درشت كه خودش درست كرده بود بيرون آورد و گذاشت توي دست پسرك، سر و صورتش را نوازش كرد، و گفت عمو جان! ببخش كه ديروز با تو بد صحبت كردم.
برو خانه و ظرفت را بردار و بيا. مي خواهم شير گاو تازه بدهم تا با خانواده ات بخوري، بدو جانم، زود بيا كه من منتظرت هستم... پسرك در حالي كه تعجب و ترس نگاهش كم كم به لبخند تبديل شده بود با عجله به سمت خانه شان دويد.
مرد روستايي با خيال آسوده به سمت خانه اش حركت كرد. وقتي كليد را توي در چوبي خانه كوچكش چرخاند و در را باز كرد يكي از گوسفند ها بلند گفت: بعععع! كلاغي از روي درخت گفت: قار! و نسيم ملايمي برگ درختان خانه را رقصاند!
انگار همه به او خوش آمد گفتند!مرد روستايي نگاهي به خانه با صفايش انداخت، نفس عميقي كشيد و در حالي كه لبخندي بر لب داشت رفت تا شير گاوش را بدوشد...
پیوست:
یا مهدی ادرکنی...
توضیحی نیاز دارد؟
.......................................................................................
........................................................................................
پیوست:
اللهّم عجّل لولیک الفرج
تاج محل...
......................................................................................
سلام
این نوشته در یکی از نشریات به یادگار مانده است:
بر بال خيال
تاج محل
تعريفش رو زياد شنيده بودم و هميشه آرزو داشتم چنين بناي زيبايي را از نزديك ببينم!
فكر كنم همه اين آرزو رو داشته باشن. بالاخره هر كسي دوست داره جاهاي ديدني و بناهاي تاريخي جهان به خصوص آثار ميراث فزهنگي ايراني رو ببينه و بشناسه.
اما براي من بالاخره انتظار به سر اومد و رسيدن به محلي كه يكي از زيباترين ساختمان هاي دنيا در آنجا قرار داشت زياد طول نكشيد. انگار تنها به اندازه يك نگاه بود! يا شايدم يك چشم به هم زدن.
وقتي در محل قرار گرفتيم نمي تونستم باور كنم! شور و نشاط خاصي بر جسم و جانم غالب شده بود. چطور يك چنين جاي زيبايي به وجود آمده؟ چه كسي اين بناي تاريخي رو ساخته؟ و هزار تا سوال ديگه توي ذهنم بود...
بعد از اينكه كمي به خودم اومدم راه افتادم و خيلي آرام به سمت ساختمان حركت كردم...
ابرهاي تيره رنگي آسمان را پوشانده . و به ساختمان نماي بسيار زيبايي بخشيده بود. شايد هم ساختماني به اين زيبايي آسمان را چنين جذاب كرده بود!
در مسيري كه به ساختمان مي رسيد استخر بزرگي بود كه تصويري از ابرهاي آسمان و همينطور سايه اي از خود بنا در آن افتاده بود. استخري پر از آب زلال و تميز و تصاويري به شفافي آينه...
وقتي چشمم را از استخر بر داشتم و به خاطر ديدن اين صحنه ها خدا را شكر كردم توجه ام به منظره اي جالب تر افتاد. در دو طرف مسير درختان زيبايي چشم نوازي مي كردند. درختاني كه خيلي با شكوه روي زمين سبز و قشنگ آنجا ايستاده بودند، اما قامتشان به بلندي آسمان بود و وقتي مي خواستم بلنديشان را حس كنم بايد به آسمان نگاه مي كردم. آنجا كه سبزي برگ درختان با ابرهاي پر پشت تيره تركيب شده بود، و وقتي برگهاي درخت در نسيمي كه مي وزيد مي رقصيد و ابرها آرام آرام حركت مي كردند نمي شد آسمان را زيبا تر تصور كرد.
اين درختان هميشه زيبا و دلنوازند، ولي سرّ عطر مستانه و رقص زيبايشان شايد همجواري با تاج محل بود..
بله...
درست است، تاج محل!
ساختمان بسيار زيبا و چشم نوازي در سرزمين هزار مذهب، يعني هند...
بي شك در جاي جاي اين كره خاكي اينقدر بناهاي عجيب و غريب و زيبا هست كه اگر بخواهيم به آنها يك نگاه خيلي كوتاه هم بياندازيم شايد وقت كافي نداشته باشيم! هند هم يكي از كشورهايي است كه بناهاي بي نظيري دارد و تاج محل يكي از همين بناهاست . تاج محل آرامگاه زيبا و با شكوهي است كه در نزديكي شهر آگرا، يكي از شهرهاي هند و در فاصله 200 كيلومتري دهلي نو، پايتخت آن كشور واقع شده است. اين ساختمان زيبا به دستور شاه جهان، پنجمين امپراتور گوركاني هند به دستور همسر ايراني و محبوبش ممتاز محل بنا شده است...
وقتي از دور به ساختمان تاج محل نگاه مي كردم، ستون ها و
مناره هاي بسيار زيبايي توجهم را به خود جلب مي كردند! چطور مي شد به مناره هاي بزرگي كه گرداگرد گنبد ساختمان واقع شده بودند توجه نكرد؟ مناره هايي كه اينقدر منظم و با شكوه بودند كه با خودم مي گفتم اين همه ظرافت ممكن نيست!
گنبد با شكوهي كه بر روي عمارت قرار داشت به خوبي مشخص مي كرد كه عمده هنر معماري آن، ايراني اسلامي است. چون بالاخره گنبد يكي از بزرگترين نشانه هاي معماري اسلامي است و معماران هنرمند ايراني هم در بناي آن يكه تازند. نماي ساختمان با توجه به مناره ها و گنبد زيبايش شباهت زيادي به مسجد پيدا كرده بود. وقتي آرام آرام و غرق در حيرت به بنا نزديك مي شدم كاشي كاري ها و آياتي كه نماي بنا را با آن تزيين كرده بودند، من را به يقين مي رساند كه آري...
هنر نزد ايرانيان است و بس!
راستي كه هنر و زيبايي روح آدم را تازه مي كند و خلاقيت را در وجود انسان فوران مي دهد...
هنوز از تماشاي تاج محل و زيبايي هاي آن سير نشده ام كه...
در عرض كمتر از يك ثانيه از آن محل زيبا بر مي گردم كنار دفترم. صدايي كه من را به خود آورده صداي خواهرم است كه من را براي ناهار صدا مي كند!
و من از اين سفر جذاب و ديدني در شور و شعفم. عكس هاي زيباي تاج محل را كنار دفترم مي گذارم، و خودكارم را لاي صفحه اي كه قرار است روي آن بنويسم...
و اينچنين سفر جذابم به پايان مي رسد.
_ نقص های بیشمارش را بگذارید به حساب تازه کاری...
_ برای دیدن اندازه واقعی تصویر، روی آن کلیک کنید!
پیوست:
اللهّم صلّ علی محمّد و ال محمّد و عجّل فرجهم و اهلک اعدائهم
چرخ گوشت قذافی...
......................................................................................
......................................................................................
پیوست:
اللهّم عجّل لولیک الفرج...